![]() |
![]() |
|
| درجستجوی قطره ای باران مهر هستم تا بر من ببارد آسمان . |
|
وقتي از راه برسي
بودنت را زير نگاه احساسم لمس خواهم کرد صدايت را چه آشنا میبینم و از ديدنت دلم شور و حال عجيبي پیدا میکند وقتي که بيائي چشم و دلم را فرش راهت مي کنم از زندان تن رها ميشوم و دل به غوغاي شکفتن تو مي سپارم وقتي که بيائي باران نگاهم بر تو خواهد بارید و نسیم صبحگاهی با ترنم آواز قدمهایت جفت میشود و درخانه ام عطر وجودت می پیچد ، آنگاه چه حس ِ گرمی خواهد بود مرا از سرمای وجودم میرهاند و گرم میشوم فقط وقتی از راه برسی برایت باران میشوم همان بارانی که وقتی از آسمان میبارید چشمان من نیز بی بهانه آغاز میکرد بی واهمه از چشمانی که برمن می تابیدند و رد میشدند
وقتی که بیایی بارانم را بر قدمهایت می افشانم تا سبز شوند و ریشه در خاکم بنشانند نویسنده : یک فراموش شده در نگاه باران |
|
+ نوشته شده در
87/03/07ساعت توسط باران |
|
|
سلام دوستای مهربونم
از اینکه همیشه منو همراهی کردید متشکرم برنامه سفر دیگه قطعی شد و من با اجازه همه شما مهربانان آی دی و پسورد اینجا رو به دوست مطمئنی سپرده ام اگر حرفی خاص بود برام ایمیل بدین و کامنت ها را هم میخوانم اما از این ببعد من نمینویسم شاید همون دوست خوبی که گفتم و همیشه راهنمائیم کرده و برام مطلب داده تا قافیه ام تنگ نشه برای تعطیل نشدنش اگه فرصت کرد بجای من بنویسه یا از همون مطالبش بجای من بگذاره .برای من و خانواده دعا کنید انشاءالله که بتوانم از این سفر توشه بردارم . دوستای خوبم همیشه به یاد همه شما خواهم بود و اگر فرصتی دست داد به شما سر میزنم و پیام میگذارم .
|
|
+ نوشته شده در
86/11/10ساعت توسط باران |
|
|
سلام دوستان راستش قافیه ی نوشتن من و آبجی خانم خیلی کم آمده نوشتنمون نمیاد این بود که دست به دامن یکی از دوستای خوب همیشگی شدیم که از نوشته هاش تقلب شکست به اين معنا نيست که شما يک شکست خورده هستيد... |
|
+ نوشته شده در
86/11/01ساعت توسط باران |
|
|
قال الرسول (ص) حسین منی و انا من حسین خون و جان و تن حسین از من است و خون و جان و تن من از حسین است السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین یابن رسول الله(ص) از خطبه امام حسین (ع) در روز عرفه خط الموت علی ولد بنی آدم مخط القلاده علی جید الفتاة با رمز تبسم فاش می گفت به هرگامی امضای من از خون است در دفتر آزادی
|
|
+ نوشته شده در
86/10/19ساعت توسط باران |
|
|
اگر بي انصاف نداند که انصاف چيست ***** معجزه ي دستمال ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همه چیز رو ببازی گرفتی ؟ میخندی ؟ میدونی که مطلب فوق خیلی باتو و افکار و احساساتت چقدر وفق داره ؟ یه روزی یه جایی میخوام بگم تو کی و چی هستی اونوقت ؟؟؟؟ د ددددددددددددد |
|
+ نوشته شده در
86/09/29ساعت توسط باران |
|
|
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد روا مدار خدایا که درحـــــــــریم وصال رقیب محرم و حـرمان نصیب من باشد همای گو مفکن سایه شرف هرگز در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل توان شناخت زسوزی که درسخن باشد هوای کوی تو از سر نمی رود آری غریب را دل سرگشته با وطن باشد به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ چو غنچه پیش تواش مٌهر در دهن باشد
|
|
+ نوشته شده در
86/09/22ساعت توسط باران |
|
|
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن خیانت تا چه وقت ؟ تا کی میخواهی ادامه بدهی ؟ هی ... با توام چقدر میخواهی به او خیانت کنی ؟ برای او وقت نداری .برای او پر از گرفتاری هستی . برای او فرصت هیچ نداری ؟!!! اما ....به هر کس دیگر که میرسی لبخندی و وقتی و ملاقاتی و تلفنی و رد و بدل عشقی و .. .وای بر تو که همیشه نفرین فرشتگان عشق دنبال راهت است .میسوزانیش و او هیچ نمیگوید .میدانی که سکوتش از ناله پاگیر تر است ؟ میدانی که سکوتش از نفرین قوی تر است ؟ میدانی که زخم دل شکسته اش از هر عواقبی برای تو خطرناکتر است ؟ او هیچ نمیگوید هیچ نمیگوید اما سکوتش و سکناتش از هزاران حرف گویاتراست او تورا به خدای خویش واگذاشته است .
این تصویر را انتخاب کردم که شاید ذره ای از خویش را ببینی اما تو نابیناتر از این حرفها هستی و..... دیگر هیچ مثل سکوت و اشک او
|
|
+ نوشته شده در
86/09/12ساعت توسط باران |
|
|
ديرزمانيست که دلم نمي خواهد، کسي اشک هايم را ببيند. اما اين روز ها چشمانم بهانه گيرشده اند و اشک هاي مهار گسيخته کويردلم،گونه هايم را سيراب مي کنند.وقتي رقص کنان مي غلتند و فرو ميريزند ، چقدر شادند که ميتوانند خود را از قفس چشمانم رها سازند. گويي سالهاست که زنداني چشمانم هستند.
اشک بهانه نمي خواهد، مگر دل شکسته را چيزي ديگر جززلال اشک آرام مي کند؟ دلت وقتيکه شکست ديگر شکسته است ،هرجورکه ميخواهد باشد چرا و چطورش ديگر مهم نيست.خجالت هم سرش نميشود فقط دل شکسته ميداندکه براي چه شرحه شرحه شده است و تنگي آن ذره هاي وجودش را ريش ريش ميکند .
|
|
+ نوشته شده در
86/09/01ساعت توسط باران |
|
|
در خلوت خویش تماشاگر رازهای خویشم پس چه نیازی هست که به صحرا خویش را رها کنم ؟
وقتی کوی دوست در جانم ماوا گرفته تا ماوایش را دارم مرا چه حاجت به پیر خرابات ؟ می بینی ؟ سوختم از حُسن جمالت ..... پس بپرس از من که حاجتم چگونه است و چه میخواهم ؟ خود بگویم ؟!! زبانم الکن است ....... در دوست تمنا چه فایده؟ خود که میدانی ؟ جام جهان نمای درونم در دست توست اظهار نیاز دیگر برای چه؟ دردی نیست وقتی تو راز پنهان میدانی و همه را به احباب خود میخوانی .پس رازی از تو پوشیده نمی ماند تا بگویم باز میخواهی تورا بخوانم ؟ مگر صدایم را دوست داری ؟ میخواهی بازهم ناله ام را بشنوی ؟ میخواهی از چه بگویم که خود ندانی ؟ دست و پایی میزنم و با سکوت میگویم که دوستت دارم باز نگاهم میکنی ایندفعه نجوا میکنم ، دوستت دارم نگاهم میکنی کمی بلندتر میگویم دوستت دارم ، خیره شده ای به من ،فریاد میزنم د و س ت ت د ا ر م نه نه عاشقت هستم و تو لبخندی بر لبان قشنگت مینشانی ..... آری همین را میخواستی منتظر فریادم بودی پس یکبار دیگر فریاد میزنم خدایا عاشقت هستم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ع اش ق ت هستم . لبخندت را از من دریغ نکن
|
|
+ نوشته شده در
86/08/28ساعت توسط باران |
|
|
اگر خورشید میدانست روزی غروب خواهد کردهرگز نورافشانی نمیکردو طلوع نمیکرد اگر درخت میدانست روزی تنه اش به تاراج تبر می شکنند هرگز بار نمیداد ورشد نمیکرد اگر رود میدانست روزی خشک میشود هرگز خوان نمیداد و جاری نمیشد اگر زمین میدانست روزی کفر یکون خواهد شد هرگز اجازه نمیداد که رویش ظلم کنند و بوجود نمی آمد اگر کوه میدانست روزی دچار رانش خواهد شد و غرورش خواهد شکست هرگز سر برآسمان نمی سایید اگر گل میدانست روزی پژمرده خواهد شد و هدیه مرگ خواهد شد هرگز نمی شکفت اگر لیلی میدانست زوزی عشقها دروغین میشود و هوسهای کاذب جایش را میگیرد هرگز عاشق مجنون نمیشد و آنچه که هرگز مبتلا به هیچ خطری نمیشود و پشیمانی به دنبال ندارد و همیشه باقیست
|
|
+ نوشته شده در
86/08/19ساعت توسط باران |
|
|
یارّب با لطف تو |
|
+ نوشته شده در
86/08/15ساعت توسط باران |
|
|
باورم نکردی نه خودمو نه صدای قلبمو نه تلخی احساسمو نه کوه غرور شکسته مو باورم نکردی نه خودمو نه دستمو که شاپرکی برای نوازشت بود نه چشممو که قصیده خواهشت بود نه باورم نکردی باورم نکردی نه خودمو نه لبمو که فریاد حسرت منو به گوشت زمزمه میکرد باورم نکردی نه خودمو نه حس سفر مو به دنیای درونت و نه ...... و نه صداقت عشق بیدریغمو باورم نکردی نه خودمو نه بارون چشامو نه خون دلمو نه حلاوت مهر مو حالا باورم کن ........................... باورکن که تلخ تلخم ............................ که خود ناباورم از باور خویش ..........................
|
|
+ نوشته شده در
86/08/09ساعت توسط باران |
|
|
اگه کور بودی عصا بدستت میدادم ، اگه کر بودی برات سمعک میخریدم اگه لال بودی به جات حرف میزدم اگه بیسواد بودی بجات مینوشتم اگه خواب بودی بیدارت میکردم ...
اما موضوع اینه که تو خودتو به ندیدن و نشنیدن و نگفتن زدی و واقعیتها رو نه میبینی نه میشنوی نه میخوای به زبون بیاری ... مشکل اینجاست که تو خودتو به خواب زدی و آدمی که خودشو به خواب زده نمیشه بیدارش کرد چون نمیخواد بیدار بشه . بیدارشو... تا کی میخوای خودتو به خواب بزنی ؟ |
|
+ نوشته شده در
86/08/03ساعت توسط باران |
|
|
اگر کلید قلــبی را نداری ، قفــــلش نکن
|
|
+ نوشته شده در
86/07/29ساعت توسط باران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/07/25ساعت توسط باران |
|
|
ببار بر من اي باران ببار بر من غصه هايم را بشوي و نگاهم را با خود به دشتها ببر و صدايم را در گوش او بپيچان ببار بر من و به سوي او برو و برايش بگو از من ، از دوريش از تنهاييم.... صدايم را ..... كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور اي باران اي معشوق آسمان چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟ اما....... كاش جاي تو بودم باران و مانند قطره هاي بيكران تو ميبارد كاش قطره اي از تو بودم تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم
|
|
+ نوشته شده در
86/07/24ساعت توسط باران |
|
|
اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو در ساحل عشق دلي بيقرار است كه به اميدي ايستاده .... تا افق مسافتي ندارد اما انتظارش طولاني است ..... اي دريا اگر او را ديدي به او بگو در ساحل عشق آئينه اي هست كه انعكاسش نور عشقش را به دورترين بُعد خيال مي سپارد اما انتظارش طولاني است اي دريا اگر او را ديدي به او بگو در ساحل عشق ... نسيمي ايستاده كه بر ورقهاي كهنه خاطر خط بطلان بكشد ، تا آنجا راهي نيست اما انتظارش طولاني است اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو در ساحل عشق ... دو چشم هست كه از گريه خيس شده ، اگر با دستانت اشكهايش را پاك نكني تا تاريكي اش راهي نيز نمانده اما انتظارش طولاني است اي دريا اگر او را ديدي به او بگو در ساحل عشق ... خيالي هست كه از حال رفته است و هم آغوش سكوت و سرماست ، منتظر خورشيد است اما انتظارش طولاني است اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو در ساحل عشق ... عهدي بر قرار است كه در خيال ِ و فاي عهدش است اما انتظارش طولاني است اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو ... نه ...نه ... ديگر نگو نگو كه در ساحل عشق ...ردِ پاي همه ايستادگيها خاموش شده است انتظارش به سر آمد ديگر كسي در ساحل نيست ... ديگر كسي منتظر نيست منتظر خاموش شد خاموش شد خاموش شد |
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت توسط باران |
|
|
وقتي خواستي بيايي صادقانه بيا ريا را فراموش كن دريا را درياب باران باش و بر بيابان ببار
|
|
+ نوشته شده در
86/07/22ساعت توسط باران |
|
|
انتظار مثل دريا می مونه هر چقدر جلوتر میری عميق تر ميشه اما دیگه انتظار تو رو نمیکشم به خودت نگیر من منتظر چیز دیگری هستم
|
|
+ نوشته شده در
86/07/14ساعت توسط باران |
|
|
هستي تو را نهايتي نيست از آنك هر هست كه در تو مي رسد مي نرسد! بر دفتر قلبم که هر برگش را با نام تو شروع کرده ام مي نويسم: زيستن را نه براي زندگي که براي رسيدن به تو مي خواهم. گفته بودمت تنها نیاز و درخواست من از خدا تو هستی .اما تو دستم را پس زده ای . |
|
+ نوشته شده در
86/07/10ساعت توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سرمن از نالـــــــــــه من دور نیـست
لیک ،چشم و گوش را آن نور نیـست يك روز آمدي و گفتي تنهاييت را با من تقسيم كن كه من نيز تنهام . گفتم تنهايي هاي من پر از اشك و غصه اند . گفتي من سهمي ميخواهم گفتم باشد شاديهايم مال تو و تنهايي غمهايم مال خودم گفتي هردو را ميخواهم گفتم برو ...هردو را نميتوانم تقسيم كنم ... من به تو غصه نمي فروشم هردورا نميتوانم به تو بدهم اصرار كردي سرشب آمدي كه سهمت را بگيري وقتي زلال اشكهايم را ديدي ترديد كردي طاقت نياوردي و رفتي ... اشكها پرسيدند : پس كجا رفت ؟ ما كه " اشكهاي شادي "را براي او نهاده بوديم |
| پیوندهای روزانه |
|
ارديبهشتي ها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|